بسم رب المهدی

مى دانم كه می آيى اى سوار سبز پوش و در همه قلب هاى جارى مى شوى.

مهدى جان! تو در همه قلبها جاى دارى و ما سرگردان در پى تو, نجواى آشنايت را نمى شنويم و جهنم لحظه هاى بدون تو را حس نمى كنيم. در حالى كه لحظه ها بى تو مرده اند و اين ماييم كه در لحظه ها اسير مانده ايم و تو منتظر ظهور مايى. اين ماييم كه در حصار زمان اسير مانده ايم, با حسرتى كه تمام وجودمان را سوزانده است ما مانده ايم و اى كاش هاما مانده ايم و نواى ((ليت شعرى))ها... .

كاش مى توانستم تو را ببينم و عطر خوشت را كه در همه عالم پراكنده است, احساس كنم و صداى آشنايت را بشنوم.

كاش براى لحظه اى حضور سبز تو را احساس مى كردم و وجود پوشالى ام را پر مى كردم از نسيمى كه يك روز جمعه از مكه مى وزد و تمام عالم را نوازش مى كند.

كاش ندبه هايمان در گوش زمان مى پيچيد و ظهور نورانيت فرا مى رسيد و جهان پر از آواز حضورت مى شد.

و اى كاش مى دانستم كه در كدامين فراسو, به انتظارمان نشسته اى و در كدامين نقطه از اين جهان خلاصه شده اى.

قاصدكها, تو را در جمكران ديده اند و كبوترها خبر بودنت را در كربلا داده اند. پرستوها مى گويند كه تو در خانه خدا نور را بين انسانها قسمت مى كنى و پروانه ها مى گويند: لاى گلبرگهاى گل محمدى پنهان شده اى, و عاشقان مى گويند: هر صبح جمعه بين ندبه خوانان مى نشينى و ندبه مى كنى. ولى احساسم به من مى گويد كه اينجايى و قلبم گواهى مى دهد كه تو را مى بيند و وجودم خوب مى داند كه سرانجام يك روز از سمت آسمان مىآيى و پر از خاطره ظهر عاشورايى.

مهدى جان! بگو, بگو, در كدامين گوشه صبر ايستاده اى. اين همه تاريكى و ظلمت را نمىآورد و شانه هايمان تحمل اين همه نامردمى ها را ندارد.

خداوندا! موعودمان را برسان و ما را از اين همه تاريكى برهان.

مریم رحمت پور